Get a site

عشق در مثنوی مولانا

3-3-1 عشق در مثنوی مولانا
الف- عشق قابل شرح وتوصیف نیست
مولانا برآنست که عشق وصفي الهي است و هيچ انساني نمي تواند حقيقت آنرا دريابد و تنها با عاشق شدن است که مي توان طعم آن را چشید.
او نیز مانند سایر عرفا معتقد است که عشق در شرح وبیان نمی گنجد و برای درک مفهوم عشق هم باید از خود عشق یاری طلبید:
هر چه گویم عشـــق را شرح و بیـــان چون به عشق آیم خجل باشــم از آن
گر چه تفسیــر زبـــان روشنگــــرست لیک عشــق بی ‌زبـــان روشنترســـت
چون قلم اندر نوشتـــــن می‌شتــــافت چون بـه عشق آمد قلم بر خـود شکافت
عقـل در شرحش چو خـر در گـل بخفت شــرح عشق و عـاشقی هم عشـق گفت
(همان:100)
مولانا بر عظمت و بی انتهایی عشق تکیه می کند و معتقد است چنین مفهوم عظیمی را نمی توان به سند زبان کشید:
شرح عشق ارمن بگویم بر دوام صد قیامت بگذرد و آن ناتمــــام
زان که تاریخ قیامت واحد است حد کی آنجا که وصف ایزد است
(همان. ج5: 108)
ب- عشق دریایی بی کران است

در نگنجد عشق در گفت و شنید عشق دریاییست قعرش ناپدید
قطره‌های بحر را نتوان شمرد هفت دریا پیش آن بحرست خرد
(همان: 133)
در ادامه چند نمونه اوصافی که مولانا بر وجوه مختلف عشق ارائه می دهد ، اشاره می شود: «عشق عظمت و عمق دریا را دارد ؛ آن هم دریایی که عظمت آسمان در برابر آن ، مثل حباب از کف های روی آب است و آسمان در برابر عشق ، خود را همان گونه می بازد که زلیخا در برابر یوسف» (استعلامی ، 1387 ، ج5 ، 413).
مولانا همه چیز درعالم هستی را منوط به عشق می داند و اعتقاد دارد اگر این جهان باقی ست از عمق وجود عشق است.
عشق بحری آسمان بر او کفی چون زلیخا در هوای یوسفی
دور گردونها ز موج عشق دان گر نبودی عشق بفسردی جهان
(همان: 185)
ج- عشق سوزاننده است
مولانا ، بارها عشق را آتش سوزنده معرفی می کند که همه تعلقات عاشق را حتی اندیشه اش را محو و نابود می کند . و در نهایت او را به سمت معشوق حقیقی هدایت می کند.
عشق آن شعله ست کو چو برفروخت هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت
(همان: 35)
آتشی از عشق در جان برفروز سر به سر فکر وعبادت را بسوز
(همان. ج2: 88)
عشق مانند کوره ای سوزان همه ابعاد وجودی عاشق را می گدازد و مرد راه عشق آن است که تاب سوز و گدار این کوره ی آتش را داشته باشد.

د- عشق طبیب و نجات بخش است
دردفتر اول مثنوی عشق مانند طبیبی است که درمان تمامی دردها را در دست داردنمایان می گردد و به نوعی روح وجسم فرد را از جمله علت ها پاک می کند:
شادباش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علّت های ما
ای دوای نـخوت و نــامـوس مــا ای تو افلاطون و جالینوس ما
(همان. ج1: 96)
از دیدگاه مولانا عشق انسان را پاک و از خواسته های نفسانی پیراسته می گرداند و به انسان لطافت روح ، رقّت احساس ونازک دلی می بخشد . در حقیقت عاشق به زری ناب تبدیل می شود.
هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز عیب و حرص کلی پاک شد
(همان:97)
عشق نجات بخش روح عاشق است ، در دریای پر تلاطم هستی :
عشق چون کشتی بود بهر خواص کم بود آفت بود اغلب خلاص
(همان. ج4: 73)
ه- عشق جاودانه است
مولوی معتقد است عشق ماندگار و جاودانه است او ماندگاری عشق رابه نقش روی سنگ تشبیه می کند:
خویش را تعلیم کن عشق و نظر که آن بود چون نقش فی جرم الحجر
(همان. ج5: 155)

جزییات بیشتر

https://homatez.com/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87/

 

و- عشق حقیقی و عشق مجازی
همان گونه که در مبحث تقسیم بندی های عشق از دیدگاه های عرفانی اسلامی گفته شد ، در یک نگاه کلی عرفا عشق را به دو دسته ی حقیقی و مجاری تقسیم کرده اند :
عشق مجازی ابتدا با محبت و هوی و بعد علاقه و بعد وجد و عشق است که منشأ آن هوی و حب مجازی است و پس از مرتبه ی عشق ، شغف است که سوزاننده ی قلب است و عشق حقیقی ، الفت رحمانی والهام شوقی است و ذات حق که واحد تمام کمالات است وعاقل و معقول با لذات است ، عاشق و معشوق است. بالجمله ، عشق حقیقی ، عشق به لقاء و محبوب حقیقی است که ذات احدیّت باشد و مابقی عشق مجاری است.» (سجادی ، 1389 : 583)
مولانا نیز در مثنوی به عشق حقیقی وعشق مجازی اشاره دارد . عشق مجازی صوری و ظاهری را مجازی و فانی می داند و عشق به حضرت حق را حقیقت عشق معرفی می کند.
او به نقد عشق های ظاهری پرداخته و به خواننده هشدار می دهد که عشقی برتر ، عشق به حضرت حق بیندیشد:
چند بازی عشق با نقش سبو بگذر از نقش سبو رو آب جو
صورتش دیدی ز معنی غافلی از صدف دری گزین گر عاقلی
(همان. ج2: 64)
مولانا عشق های جسمانی وظاهری وفانی و ناپایدار می داند و با تمثیلی زیبا آن را بیان می داد:
عشق مجازی مانند نوری است که از آتش به وجود می آید ، با خاموش شدن آتش نور به دود تبدیل و از بین می رود:
زآنک آن حسن زراندود آمده است ظاهرش نور اندرون دود آمده است
چون رود نور و شود پیدا دخـــان بفسرد عشق مجــــازی آن زمـــان
(همان. ج 6: 52)
در نگاه مولانا ماندن در مرحله ی عشق های مجازی ، ازرشمند نیست وباید به معشوق حقیقی عشق ورزید:
هر چه جز عشق خدای احسن است گر شکر خواری است آن جان کندن است
(همان: 167)
عشق مولانا بی هیچ تردیدی عشق الهی است ؛ با تأمل در گفتار اوپیداست او به دنبال معرفی عشق ، ورایمیل و کشش جسمانی بوده با عشقی عظیم و والا که نه تنها در محدوده ی روابط جسمانی نمی گنجد ؛ بلکه هرگونه تعلق جسمانی و مادی را نیز نفی می کند . عشقی که خود تجربه کرده ، این عشق رسیدن به کمالی را که غایت وجود انسان است ، برای او ممکن می سازد با غایتی که عقل و علم به تنهایی راهی به درگاهش ندارد . از این رو با تکیه بر حصار محکم محبت الهی ، عشقی باقی وجاودان را تجربه کرده است.
عشق یزدان بس حصاری محکم است رخت جان، اندر حصارش می کشم
(همان. ج1: 600)
3-4 عشق در غزل
غزل در لغت «حدیث صحبت و عشقِ زنان»(معین. «غزل») است و در اصطلاح ادبی نام یکی از انواع شعر است. در اولین دوره های شعر فارسی، غزل فاقد شکل و قالبی مجزا بوده است و به طور کل به شعری که «اولاً عاشقانه و ثانیاً بسیار متناسب برای موسیقی و آوازباشد، اطلاق می گردید» (شمیسا،1362 :14).
«مضمون غزل، غالباً ذکر زیبایی معشوق و بی وفایی و سنگدلی او و قصّه ی فراق و محنت کشیدن عاشق است»( همان: 2).
چنان چه ازین تعاریف بر می آید، غزل بستری است برای بیان حالات عاشق، و در واقع عشق، اصلی ترین مضمون غزل است که بر مدار معشوق دور می زند؛ می توان گفت؛ هسته مرکزی غزل، معشوق است.
معشوق در غزل، موهوم است و اگردر اصل، حقیقی بوده است، در غزل به اسطوره تبدیل می شود. معشوق، سنگ صبور عاشق است و شاعر، دردها و آرزوهای خود را، در ابیات پراکنده ای خطاب به او بیان می کند؛ البته، معشوق شاعران در غزل متفاوت است؛ این معشوق در غزل های عارفانه، خدا، در غزل های مدحی، ممدوح و در غزل های عاشقانه، گاه زن و گاه نوخط است؛ در بعضی از غزلیات هم ممکن است این چند نوع معشوق، درآمیخته باشند.
تاریخ ادبیات زبان فارسی غزل سرایان قهّاری را به خود دیده است، از بین این شعرا، سعدی را به عنوان بزرگ ترین سراینده ی غزل عاشقانه، مورد بررسی قرار داده¬ شده است.
3-4-1 عشق در غزلیات سعدی
عشق، حدیثی بی پایان است که حجم بسیار گسترده ای از سروده های سعدی را به خود اختصاص داده است. غزل سعدی یکی از بهترین جلوه گاه های ظهور این مفهوم می باشد. او درغزل هایش عشق را جاودانه کرده است.
دیوان سعدی نقطه ی اوج غـزل عاشقانه زبان فارسی است. هر چند سعدی نیز چون سایر شعرای دوره ی خود گوشه چشمی به عرفان داشته است؛ اما به طور کلی غزل سعدی عاشقانه است نه عارفانه. معشوق در غزلیات سعدی مقام والایی دارد و گاه حضور معشوق آسمانی، غزلیات عارفانه را تداعی می کند؛ امّا در مجموع معشوق سعدی، زمینی است. در غزل سعدی شور و سر زندگی موج می زند و از وصال هم سخن گفته می شود.
غزل سعدی محل بیان لطائف عاشقانه است که می توان آن را حمل به مضامین عارفانه نیز کرد و یا در خلال آن از مطالب اجتماعی و سیاسی نیز سخن گفت؛ اما هدف اصلی، بیان کلامی عاشقانه است. غزلیات سعدی از جهت زبان،معنی وفصاحت و بلاغت منحصر به فرد شمرده می شود. در حقیقت غزل او، معیار غزل فارسی است و غزل های پیش و پس از او عموماً با غزل او سنجیده می شوند. (شمیسا،1382: 223-216)
سعدی عشق را پادشاهی مستبد معرفی می کند که هرگاه در سرزمینی اقامت گزیند، همه آن ملک را در اختیار خود در می آورد و با ورود عشق به ملک وجود انسان، فرد تحت سیطره او در می آید.
عشق دانی چیست؟ سلطانی که هرجا خیمه زد بی گمان آن مملکت بروی مقررمی شود
(سعدی،498:1382)
3-4-1-1 ویژگی های عشق
الف- درک عشق در عاشقی است
تنها کسانی می توانند از رمز و راز عشق آگاهی یابند و به درک آن نائل آیند که دل به آن سپرده باشند. سعدی نیزچون مولانا تنها راه درک وشناخت عشق راعاشقی می داند:
حدیث عشق نداند کسی که درهمه عمر به سر نکوفته باشد در سرائی را
(همان : 389)
درد عشق از هر که می پرسم جوابم می دهد از که می پرسی که من خود عاجزم درکارخویش
)همان :530(
همانگونه که از ابیات فوق برمی آید سعدی بر این عقیده است که عشق در کلام نمی گنجد و باید دل بدان سپرد؛ ضمن آن که در جایی دیگر به این نکته اشاره می کند که عشق بیماری است که درمانی ندارد:
دردی ¬ست درد عشق که هیچکس طبیب نیست گر دردمندعشق بنالد غریب نیست
(همان:430)
ب- عشق آدمیّت است
درغزل سعدی،عشق موهبتی معرفی می شودکه انسان را از زندگی حیوانی دور کرده وبه او ارج وقرب می-بخشد؛ او باختن جان و دل و دین را شرط عاشقی می داند:
عشق آدمیّت است: گر این ذوق در تو نیست همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را
(همان: 383)
آدمی نیست مگر کالبدی بی جان است آن که گوید که مرا میل به دیدار تو نیست
(همان: 433)
سعدی برآن است که به کالبد انسان روح بخشید وبی حضور عشق، انسان بی ارزش است.
هر که را صورت ببندد سرّ عشق صورتی دارد ولی جانیش نیست
(همان: 432)
ج- عشق آتشین است
عشق آتشی است که وجود عاشق ر افرا می گیرد، آتشی که هر لحظه بر سوزانندگی اش افزوده می شود و هیچ چیز، حتی آه سرد عاشق نمی تواند آنرا فرو نشاند:
آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش
(همان: 326)
سعدی معتقد است عشق در عین ویرانگی،سازنده است. او عشـق را در عین آتشین بودن، روح نواز می داند:
همچنان شکرعشق می گویم که گرم دل بسوخت جان بنواخت
(همان: 393)
د- عشق قرین جدایی است
عشق در غزل سعدی با فراق و جدایی قرین است؛ عشق شب های تنهایی با خود به همراه دارد و این تنها اسیر دام عشق است که از سوز و دردناکی شب یلدای فراق آگاه است:
شب فراق که داند تا سحرچنداست؟ مگر کسی که به زندان عشق دربند است
(همان: 559)
درازنای شب از چشم دردمندان پرس عزیز من، که شبی یا هزار سال است این
(همان: 559)